جمعه
همین!ا
ميگي هميشه وقتي بحثمون ميشه نرو ته خط ..وايسا همينجا و دعوا كن..ميدوني چيه؟ اگه وقتايي كه عصبانيم و دارم ميتركم نرم و برسم به ته ته خط كه نميفهمم بدون تو نميتونم و بدون تو حتي نفس كشيدنم بي معنيه.. و بعدشم سر براه و عاشق برگردم كه!ا
خيلي وقته كه راز اين سناريوي عجيبي كه خدا برام نوشته رو ميدونم... وميدونم كجاي اين زندگي ايستاده ام . برای تحمل دردها ميرم و از اونور كهكشانها به خودم نگا مي کنم و ميفهمم که همه چیز در حد فرضيه اس…قطعیتی در سال تولد و مرگ ستاره ها وجود نداره! تنها چيز قطعي "من و تو"ايم... تحمل ديروز و اون نمايشي كه بازي كردم برام سخت بود اما شد..ديدي كه شد
زخم سرد جفاي ديروزت تير ميكشد هنوز.. ديگر به تو هم نميتوان گفت كه اين زخم كهنه گاهي سر باز ميكند و روحم را در انزوا ميخورد. به دنبالت مي آيم و تو لبخندت گرم ميشود. عشق را در نگاهت ميبينم و من هم گرم ميشوم با نگاهت. سردي آن روزها فراموشم ميشود. مهربان بمان با اين درد سرد! نگاه مهربانت را از من نگير! نگذار اين زخم سرد مرا نيز سرد كند.. نگذار
.دو سالی می شه که بیش از نیم ساعت نتونستم تمرکز کنم،خسته ام خدا،خیلی خسته!ا
.اينا شعر نيستا! يادت باشه تا حرفي از دلم نياد آدمي نيستم كه بتونم بگمش! اينم يه كنايه به تو! ا
.و اما حالا قسمت خوب ماجرا رو بگم :) تا حالا فكرشو كردي چند تا آدم مثل من، تو رو دارن و چند تا آدم مثل تو، منو دارن؟ دور و برتو نگا كن!ا
عید شما با کمی تاخیر مبارک.ـ
از صبح که بيدار شدم دارم سعي ميکنم فراموشش کنم اما نميشه انگار! گفتم بنويسمش شايد ذهنم آروم بگيره. خوابمو ميگم. ديشب خواب ديدم که با تو دارم از يه کوه بالا ميرم. اون کوه پر بود از مجسمه هاي قديمي که من همينجور که بالا ميرفتم با دست خاک اونا رو ميتکوندم و با هيجان نشونت ميدادمشون.بعد هم راجع به هر کدوم يه کم حرف ميزديم و ميخنديديم و بالاتر ميرفتيم.حس خوبي بود. کمي که رفتيم يهو صداي عصباني و داد و فرياد اونو شنيدم که با حالت طلبکار و بي شرمانه اي با دست به سر و صورت تو ميکوبيد و تو رو کشون کشون با خودش از کوه به پايين برد. احساس ناتواني ميکردم.پام از رو زمين بلند نميشد که بيام کمکت کنم. کم کم صداي اون دور و دورتر شد و من موندم و يه سکوت سنگين و وحشتناک و تنها صداي زوزه باد ميومد. به دور و برم نگاه کردم هيچي جز سنگ نبود. حتي خبري از اون مجسمه ها هم نبود. سردم بود.چاره اي نداشتم، راه افتادم سمت بالا که يهو يه خونه ديدم.مثل خونه مادر بزرگ خدا بيامرزم. رفتم طرف خونه و رفتم تو اما هيچکي نبود..مادربزرگمو صدا زدم...نه نبود..باد زوزه ميکشد و پرده هاي خونه تو هوا به پرواز دراومده بودن و من همچنان از ترس و سرما ميلرزيدم و نا اميدانه اسمتو فرياد ميزدم که از خواب پريدم و ديدم سرتا پا دارم ميلرزم ...صبح که برات خوابمو تعريف کردم فهميدي که چقدر پريشون بودم؟
بيرون هوا سرد و برفي ست. من در گرماي پشت پنجره محل کارم نشسته ام و به صفحه مونيتور زل زده ام. اصلا دوست ندارم روزهاي برفي زندگيم را خراب کنم. حوصله هيچ کار را ندارم. چشمهايم را ميبندم. ذهنم دور ميشود، صداي اطرافم محو ميشود و... آهنگ .. با تمام وجود به آن گوش مي دهم .. در خانه ام ..من و فسقلي و خونه کوچکمان.. همه پرده ها را کنار زده ام تا باريدن برف را از همه پنجره هاي خانه ببينم.. ميتوانم هر دقيقه يك بوسه عاشقانه بر پيشاني فسقلي بنشانم .. مي توانم غلت بزنم و كتاب بخوانم .. چه آرام شدم!.. چشمهايم را باز ميکنم..ديگر چه اهميت دارد كه ديشب حالم هيچ خوب نبود و از زور ناراحتي دنبال سوراخ موش مي گشتم که فرار كنم ودرونش فرياد بزنم .. ديشب يادم رفته بود با خودم جمله معروف اسکارلت را بگويم كه « فردا روز ديگري ست » و تو باز همان توئي براي من..همانقدر عزيز... واي! چقدر من سپيدي و حرکات رقصان دانه هاي برف را دوست دارم
امروز آخرين روز سي و شش سالگي ام است. فردا روز تولدمه. ميخواستم اولين نفري باشم که تولدم رو به خودم تبريک ميگم اما صبح زود تو پيش دستي کردي..اه.. من هميشه کنف ميشم!ـ
میگه: ببین الهام جان،تو فقط باید فکر خودت باشی..فسقلی چند وقت دیگه عاشق یکی میشه و تو دیگه براش نفر اول نیستی..تو نباید زندگیتو فدای اون کنی..اگه لازمه بدون اون برنامه ادامه زندگیتو بریز...ـ
ده و نیم صبحه. باران مي آيد. کوههاي تهران سپیدپوش شده. صبحها، صبحهاي مزخرف همیشهگی و کار و کار..و مثل هميشه حسي دارم که کارهايم را دقيقه نود انجام دهم! همان حسي که باعث میشود بنشینم و اینها را بنویسم و نروم سراغ کارها...ـ