Friday، July 17، 2009

جمعه

امروز با دیدن این حضور مردم توی نماز جمعه یاد هفت سالگیم افتادم که با مادرم به نماز جمعه با امامت طالقانی رفتم. و امروز داریم چماق همان روزها را میخوریم...مطمئنم
همین!ا

Monday، June 29، 2009

فقط همين

فسقلي خوبه و من هم اصلا تو اين حال و اوضاع نميتونم راجع به احساساتم يا فسقلي عزيزم بنويسم.. يعني يه دنيا حرف و فرياد دارم براي زدن..اما اينجا جاش نيست..نه اينكه بترسم..نه.. اين وبلاگو دوست دارم و اونو ميراث خودم براي فسقلي ميدونم و نميخوام كاري بكنم كه بلايي سرش بياد..همين..همين و همين...اه
.
پي نوشت: خدايا! خيلي وقته بيكار نشستيا.. گفته باشم !ا

Wednesday، May 20، 2009

چهل تكه اي براي تو

ميگي هميشه وقتي بحثمون ميشه نرو ته خط ..وايسا همينجا و دعوا كن..ميدوني چيه؟ اگه وقتايي كه عصبانيم و دارم ميتركم نرم و برسم به ته ته خط كه نميفهمم بدون تو نميتونم و بدون تو حتي نفس كشيدنم بي معنيه.. و بعدشم سر براه و عاشق برگردم كه!ا

خيلي وقته كه راز اين سناريوي عجيبي كه خدا برام نوشته رو ميدونم... وميدونم كجاي اين زندگي ايستاده ام . برای تحمل دردها ميرم و از اونور كهكشانها به خودم نگا مي کنم و ميفهمم که همه چیز در حد فرضيه اس…قطعیتی در سال تولد و مرگ ستاره ها وجود نداره! تنها چيز قطعي "من و تو"ايم... تحمل ديروز و اون نمايشي كه بازي كردم برام سخت بود اما شد..ديدي كه شد

زخم سرد جفاي ديروزت تير ميكشد هنوز.. ديگر به تو هم نميتوان گفت كه اين زخم كهنه گاهي سر باز ميكند و روحم را در انزوا ميخورد. به دنبالت مي آيم و تو لبخندت گرم ميشود. عشق را در نگاهت ميبينم و من هم گرم ميشوم با نگاهت. سردي آن روزها فراموشم ميشود. مهربان بمان با اين درد سرد! نگاه مهربانت را از من نگير! نگذار اين زخم سرد مرا نيز سرد كند.. نگذار

.دو سالی می شه که بیش از نیم ساعت نتونستم تمرکز کنم،خسته ام خدا،خیلی خسته!ا

.اينا شعر نيستا! يادت باشه تا حرفي از دلم نياد آدمي نيستم كه بتونم بگمش! اينم يه كنايه به تو! ا

.و اما حالا قسمت خوب ماجرا رو بگم :) تا حالا فكرشو كردي چند تا آدم مثل من، تو رو دارن و چند تا آدم مثل تو، منو دارن؟ دور و برتو نگا كن!ا

Sunday، May 17، 2009

روز ميلاد تو

هشت سال پيش در چنين روزي به رويم چشم گشودي و شدي مونس روزها و شبهاي من.. چه رازهاي مشتركي كه ته ته قلبمون قايم نكرديم من وتو! امروز روز توست فسقلي من...تولدت مبارك!ا

Sunday، May 03، 2009

دستهايم را بگير

خدايا! دستهايم را به تو ميسپارم. اين بار نه براي آنكه چيزي طلب كنم، بلكه ميخواهم دستهايم را از امروز تا هميشه بگيري تا ديگر هرگز نترسم، تنها نباشم و در ميان همه دغدغه ها و آشفتگي ها، دلگرم حضورت باشم. پروردگارم! تنهايم نگذار. آنقدر در اين روزگار پر مشغله سرگرم دنيا شده ام كه گاهي يادم ميرود تو هنوز هم مراقب من هستي. ميدانم، دستهايم را كه بگيري، از پس هر كاري بر مي آيم... ا

Saturday، April 18، 2009

يه فكر خوب

تو اين روزا؛ يكي از دوستام كه بهترينشونم هست، خيلي كمكم ميكنه. مثلا خيلي وقتا كه من نميتونم فسقلي رو برسونم يا اينكه بيارمش ،پريسا؛ همون دوستم؛ بدون هيچ منتي برام انجام ميده.. از همينجا برات دعا ميكنم كه سفيد بخت بشي عزيزم.. اتفاقا همين دوستم به مقدار زياد با فسقلي رفيقه و كلي با هم حال ميكنن. ديروز با همين دوست و فسقلي رفته بوديم تا فسقلي با عيدياش يه اسباب بازي مطابق ميلش بخره كه البته اينكارو كرد و موضوع با يه لگوي صد و چهل هزار تومني تموم شد. ميدونيد كه اين لگو ها بايد توسط كودك ساخته بشه تا بشه با اون بازي كرد. توي راه برگشت بوديم ؛توي اتوبان چمران؛ كه فسقلي پس از يه مدت ساكت بودن و تفكر گفت: "مامان من يه فكر خوب كردم" پرسيدم:"چي مامان؟" جواب داد:" همين بغل اتوبان نگه دار تا خونه پريسا اينا راهي نمونده؛ پريسا بره پياده خونشون تا ما راه خودمونو بريم و زودتر خونه برسيم من بتونم لگومو درست كنم" و بعدم تند تند ميگفت:"چه فكر خوبي كردم!" و من و پريسا هم با دهن باز به اين نامرد كوچولو نگاه ميكرديم!!ا

Tuesday، March 24، 2009

حال خوش

عید شما با کمی تاخیر مبارک.ـ
فکر میکنم دعای سال تحویل "حول حالنا الی احسن الحال" کاملا روی من اثر گذاشته چون با تمام سردرگمی و آینده ناروشنی (!) که برای امسال دارم و با وجود اینکه یه جایی از فکرم دائما مشغوله و اشغال بودنش به شدت روی بقیه خطوط ارتباطیم با دنیا اثر گذاشته، حالم بسیار خوب است و میدانم مهم، همین حال خوب است که همه چیز را درست میکند. فعلا تنها حسی که ندارم حس غصه خوردن است. مدام به خودم میگویم سختی زندگی، هرچند بزرگ، ارزشش بیش از خود زندگی نیست. و من زندگی و سلامت را هنوز توی دستهایم دارم.ـ
.
.
پی نوشت: به حرفهای امروز صبحت فکر میکردم..راست میگی اما چه خوب بود اگر می شد گناه روزهاي دوست نداشتني را به گردن کسي انداخت.ـ

Thursday، March 05، 2009

تنهایی

شده که دلت بخواد تنها باشی؟ از دست آدمها و کلمه ها کلافه شوی وتمام مویرگهایت احساس کنن که لازم دارن تنها باشن؟ گوشهات صداها رو نخوان ، چشمهات تصویرها را نخوان و کله ات بخواد زمانی برای فکر کردن داشته باشه ؟ دلت بخواد حرفی برای نگفتن داشته باشی و هیچ نگاه دزدانه ای تو رو نپاد؟ هیچ کس سوال اضافه ای ازت نپرسه : چرا ؟ کی ؟ کجا ؟ توی زندگی ات گم شدی .. گاهی دوست دارم فکر کنم توی این دنیای بزرگ تنها منم که روی زمین ایستاده ام و خداوند است که بالای سرم است . هیچ رنگی ، هیچ صدایی ، هیچی نیست...ـ
همه ما گاهی به این تنهایی نیاز داریم تا برگردیم.. برگردیم و با انرژی بیشتر ادامه بدیم

Sunday، February 15، 2009

پول

هميشه فکر ميکردم يه بچه هشت ساله عاشق کاراي هيجان انگيزه و انگيزه اون کاملا احساسيه واسه هر کاري..مثلا اکثر پسر بچه ها ميخوان خلبان بشن چون توش هيجان پرواز هست.اما بشنويد از فسقلي خان ما:ـ
فسقلي در حال تفکرگفت: «مامان فوتباليست جام جهاني چقدر پول داره؟»ـ
من:« خيييلي..به اندازه چند تا خونه..چند تا ماشين..»ـ
فسقلي يه کم تامل کرد و بعد شروع کرد بالا پايين پريدن و گفت: «آهان همينه...پس من تصميم گرفتم فوتباليست جام جهاني بشم..هورااا»ـ
اينم انگيزه براي رسيدن به قله هاي موفقيت!! يعني اين فسقلي هم فهميده همه چي تو اين دنيا پوله اما مامانش هنوزم نفهميده!!ـ

Monday، February 09، 2009

کابوس

از صبح که بيدار شدم دارم سعي ميکنم فراموشش کنم اما نميشه انگار! گفتم بنويسمش شايد ذهنم آروم بگيره. خوابمو ميگم. ديشب خواب ديدم که با تو دارم از يه کوه بالا ميرم. اون کوه پر بود از مجسمه هاي قديمي که من همينجور که بالا ميرفتم با دست خاک اونا رو ميتکوندم و با هيجان نشونت ميدادمشون.بعد هم راجع به هر کدوم يه کم حرف ميزديم و ميخنديديم و بالاتر ميرفتيم.حس خوبي بود. کمي که رفتيم يهو صداي عصباني و داد و فرياد اونو شنيدم که با حالت طلبکار و بي شرمانه اي با دست به سر و صورت تو ميکوبيد و تو رو کشون کشون با خودش از کوه به پايين برد. احساس ناتواني ميکردم.پام از رو زمين بلند نميشد که بيام کمکت کنم. کم کم صداي اون دور و دورتر شد و من موندم و يه سکوت سنگين و وحشتناک و تنها صداي زوزه باد ميومد. به دور و برم نگاه کردم هيچي جز سنگ نبود. حتي خبري از اون مجسمه ها هم نبود. سردم بود.چاره اي نداشتم، راه افتادم سمت بالا که يهو يه خونه ديدم.مثل خونه مادر بزرگ خدا بيامرزم. رفتم طرف خونه و رفتم تو اما هيچکي نبود..مادربزرگمو صدا زدم...نه نبود..باد زوزه ميکشد و پرده هاي خونه تو هوا به پرواز دراومده بودن و من همچنان از ترس و سرما ميلرزيدم و نا اميدانه اسمتو فرياد ميزدم که از خواب پريدم و ديدم سرتا پا دارم ميلرزم ...صبح که برات خوابمو تعريف کردم فهميدي که چقدر پريشون بودم؟

Saturday، February 07، 2009

برف

بيرون هوا سرد و برفي ست. من در گرماي پشت پنجره محل کارم نشسته ام و به صفحه مونيتور زل زده ام. اصلا دوست ندارم روزهاي برفي زندگيم را خراب کنم. حوصله هيچ کار را ندارم. چشمهايم را ميبندم. ذهنم دور ميشود، صداي اطرافم محو ميشود و... آهنگ .. با تمام وجود به آن گوش مي دهم .. در خانه ام ..من و فسقلي و خونه کوچکمان.. همه پرده ها را کنار زده ام تا باريدن برف را از همه پنجره هاي خانه ببينم.. ميتوانم هر دقيقه يك بوسه عاشقانه بر پيشاني فسقلي بنشانم .. مي توانم غلت بزنم و كتاب بخوانم .. چه آرام شدم!.. چشمهايم را باز ميکنم..ديگر چه اهميت دارد كه ديشب حالم هيچ خوب نبود و از زور ناراحتي دنبال سوراخ موش مي گشتم که فرار كنم ودرونش فرياد بزنم .. ديشب يادم رفته بود با خودم جمله معروف اسکارلت را بگويم كه « فردا روز ديگري ست » و تو باز همان توئي براي من..همانقدر عزيز... واي! چقدر من سپيدي و حرکات رقصان دانه هاي برف را دوست دارم

Tuesday، February 03، 2009

شانزده بهمن

امروز آخرين روز سي و شش سالگي ام است. فردا روز تولدمه. ميخواستم اولين نفري باشم که تولدم رو به خودم تبريک ميگم اما صبح زود تو پيش دستي کردي..اه.. من هميشه کنف ميشم!ـ
خنده دار اینجاست که من حوصله ی این روز را ندارم انگار. دوست دارم زودتر بگذرد و دوباره مشغول زندگیم باشم و سرم را زیر برف کنم و یک چیزی مثل نیشتر مدام توی سرم نزند که یک سال دیگر هم رفت...چه نااميد کننده!ـ
نميخواهم اينجا رو پر کنم از حرفهاي غمناک بي سر و ته پس از همين الان تصميم ميگيرم که فردا شاد باشم..به خاطر همه چيزهايي که دارم.به خاطر فسقليم،به خاطر تو،به خاطر مهرباناني که به يادم بودند و به خاطر خودم...ـ

Sunday، February 01، 2009

چل تيکه

ـ ديشب فيلم "رولوشنري رود" رو ديدم. مزه تلخ اون فيلم هنوز زير دندونم مونده. نميگم فيلم خيلي عاليي بود اما جاي جاي اون ميتونستي واقعيتهاي زيادي رو ببيني. واقعيتهاي تلخي که هست و بايد آدما تو زندگي مشترک، راه از بين بردنشو پيدا کنن که بزرگترين اونا به نظرم روزمرگيه ..چيزي که به راحتي ميتونه هر زندگي و هر عشقي رو به زوال بکشه ـ
ـ پريشب از شدت خستگي کنار تخت فسقلي به خواب رفتم. چند دقيقه بعد با صداي اون از خواب پريدم که ميگفت: «مامان اگه خوابت مياد برو توي تختت ..من خودم ميخوابم» بلند شدم و تلوتلو خوران رفتم اما انقدر گيج بودم که توي راهروي بين دو تا اتاق باز هم خوابم برد که يهو ديدم يه دست کوچولو دور کمرمو گرفت و منو برد طرف تختم و پتو رو روم کشيد و يه بوسه از لپم گرفت...نميدونم ديگه از خدا چي ميخوام..ـ
ـ از وبلاگ آهو: مامان: «تو دوست داري با من زندگي كني يا با بابا؟» بچه: «با هر دو تون.» مامان: «نميشه.» بچه: «...» مامان: «بگو عزيزم.» بچه: «با هر دوتون.» مامان: «نميشه.» بچه: «...» مامان: «ببين عزيزم من و بابا از هم جدا شديم. هر دومون هم تو رو خيلي دوست داريم. جداييمون هم هيچ ارتباطي به تو نداره. هر دو مون هر وقت بخواي كنارت هستيم. هر دومون ازت حمايت ميكنيم. هيچوقت تنها نيستي. فقط من و بابا نمي تونيم با هم زندگي كنيم. چون از هم جدا شديم. اين جوري ديگه از صداي جر و بحث ما هم خسته نميشي و... و... و...حالا بگو ببينم عزيزم، دوست داري با كدوممون زندگي كني؟» بچه: «با هر دو تون!»ـ
ـ جرج برنارد شاو گفته:‌ مدتها پيش آموختم که نبايد با خوک کشتی گرفت، خيلی کثيف می شوی. ولی مهمتر از آن، خوک از اين کار لذت می برد!ـ
ـ مي داني الان که من روي اين صندلي نشسته ام به چي فكر مي كنم؟ دلم مي خواهد كنارم باشي و آنقدر محكم در آغوشم فشارت بدهم كه تمام دلتنگي هايم تمام شوند .. آنوقت سرم را بگذارم روي سينه ات و آنقدر با موهايم بازي كني تا خوابم ببرد .. و در لحظه اي بين بيداري و خواب ، تمام اين انرژي و احساسي كه به هم مي دهيم پخش شود توي هوايي كه تنفس مي كنيم و مانند هاله يي كه مجسمه هاي خدايان بودا را احاطه كرده ، احاطه مان كند و ببردمان در خلسه و در خواب و در شور و در آرامش.. به من بگو .. چقدر بايد صبور باشم …؟ـ

Tuesday، January 06، 2009

نسل من

ما فرق داریم با یه نسل بعد از خودمون..اینو همه میدونن.. همه اونایی که هم سن من یا بزرگترن. برای من خوندن اخبار غزه فقط عدد و رقم وخبر نیست. برای من که روزایی رو یادم میاد که در عالم نوجوانی از ترس مرگ توی آغوش مادر بزرگم قایم میشدم. برای من که هنوز شنیدن آژیر قرمز مو بر تنم راست میکنه. برای من که هنوز صحنه فرود اومدن موشکها رو روی سر شهرم به خاطر دارم. بزرگترهای من که خودشون توی جنگ شرکت داشتن، شاید خیلی بیشتر از من اینو میفهمن. برای همینه که من از گفته های مستر بوش وقتی با اون آرامش در مورد مردم غزه حرف میزنه عصبانی میشم و نگاههای تمسخر آمیز همکارانی که چند سالی از من کوچیکترن رو تحمل میکنم که:"خب بابا چرا حالا انقد حرص میخوری!" ..ما متفاوتیم با شما! به قولی ،بین نسل من و شما خندق کنده اند. چیزهایی وجود داره که ما را ما کرده..همین است که نمیتوانیم بی تفاوت باشیم.. ما نسل انقلاب، نسل جنگیم، ما نسل نگرانی، نسل ترس، نسل مسئولیت، نسل درک، نسل تکلیف، نسلی که میبایست سالها پخته تر از سنش فکر کند، نسلی هستیم که هیچ وقت جوانی نکرد. بعضی وقتها به بی خیالی نسل شما حسودیم میشود...داستان آن سالها خیلی مفصلتر از قصه هایی است که شما شنیده اید.ـ
خاطرات نوجوانی نسل ما یکیست. همون آژیرهای قرمز و سفیدی که چاشنی زندگیمون بود، همون دفترهای شصت برگ کاهی، همون قلکهای نارنجکی که قبل عید بهمون میدادن ، همون لالایی شبها که نوحه های آهنگران و کویتی پور بود:"سوی دیار عاشقان، سوی دیار عاشقان، رو به خدا میرویم.."، همون کلاسهای درس"اول شهید نامجو"و" دوم شهید چمران" و
همون کارتونهای لطیفی که اون موقع داشتیم. و همینهاست که من، امروز، نمیتوانم واقعیتها رو نبینم و از ته دل بخندم.همین است که آهنگهای نسل جدیدو دوست ندارم. کارتونهای خشن امروزی رو هم ایضا. لباسهای احمقانه بی کیفیت امروزی رو هم. گاهی فکر میکنم انگار خواسته های ما یه جایی توی زمان گم شده..ـ


Sunday، December 28، 2008

برای خدا

خداجان! سلام!ـ
می خواهم از همه آن چه که در سرم درباره تو میگذرد برایت بنویسم.ـ
خوب فکرش را که میکنم میبینم همیشه مدیون تو بوده ام، حتی آن موقع که میان زندگی معلقم نگه داشته بودی. همه کار تو از روی حکمت است. این یک سال اخیر به من ثابت کردی همان خدایی هستی که همه تعریفش را میکنند.ـ
شبها که میخواهم بخوابم صدایم را میشنوی؟ یک سال تمام است که قبل از خواب صدایت میکنم تا از تو تشکر کنم برای همه آرامش و عشقی که سراسر زندگیم را فرا گرفته،برای همه آن چیزهایی که به من دادی .وقتی صدای نفسهای آرام فسقلیم را که در آرامش به خواب رفته میشنوم باز هم صدایت میکنم تا به تو بگویم که تا چه اندازه خوب و بزرگی ..ـ
خدا جان!می دانم سرت شلوغ است ولی لطفا نوشته ام را بخوان ،مثل همیشه که کنار گریه ها و خنده های من نشستی، و بدان که عاشقانه دوستت دارم .ـ

Friday، December 26، 2008

مادر یعنی عاشق

میگه: ببین الهام جان،تو فقط باید فکر خودت باشی..فسقلی چند وقت دیگه عاشق یکی میشه و تو دیگه براش نفر اول نیستی..تو نباید زندگیتو فدای اون کنی..اگه لازمه بدون اون برنامه ادامه زندگیتو بریز...ـ
حرفشو قطع کردم و گفتم: چطور این حرفو میزنی تو که خودت یه مادری اونم از نوع خوبش..ـ
بدون توجه به حرف من ادامه داد: اول خودت مهمی..اون بالاخره یه جوری بزرگ میشه...ـ
من: !!!!ـ
نمیدونم چی بگم. گاهی میمونم از حرفای بعضیا! اونم بعضیا که یه عمری اسم مادرو یدک میشن و وظایف ظاهری مادریشونو هم به حق به جا میارن ولی یه همچین افکار خودخواهانه ای ته ذهنشونه... به نظر من مادر بودن ادای اون وظایف حتی به نحو احسن نیست، مادری سراسر عشقه ..مادر بودن فقط یه اسم نیست و وابسته به خون نیست..مادر بودن ادای یه سری وظایف سلسله وار نیست..مادر بودن به عاطفه و محبته.. اگه تو، خانوم محترم، تمام هم و غمتو گذاشتی برای تحصیل بچه ات، برای خوراک بچه ات، برای تفریحش، بازم اصلا مادر خوبی نیستی اگه با خودخواهی های ریز و درشتت اونقدری عشق به بچه ات نداده باشی که اون فرزند در لحظات سخت زندگی با تکیه به عشقت و آغوشت ادامه بده.. چه فایده ای داره اگه اون حتی با تلاش تو به مدارج بالای علمی هم رسیده باشه ولی تو براش اونی نباشی که باید باشی... در ضمن من خواست معشوق و در کنار اون بودن رو فداکاری نمیدونم بلکه این عین خواست خودمه، ولی اگه گذشتن از اون چیزایی که به تعبیر تو منافع شخصیه فداکاری باشه، فداکاری اصل اول عشقه که با حرفات نشون دادی اصلا درکش نمیکنی! ـ
به نظرم امثال این مادرا توی فلسفه زندگی مشکل دارن و قبل از حل این مشکلشون متاسفانه مادر میشن!ـ
عصبانیم..عصبانی

Wednesday، December 24، 2008

این حالِ منِ این روزهاست

درد وحشتناکی توی تمام بدنم میپیچید، نفس کشیدنم سخت شده بود. با اینکه عرق تمام بدنمو در بر گرفته بود سردم بود، خیلی سرد...انگار توی رگهام به جای خون یخ جاری بود. چشمهام از شدت درد میخواست بپره بیرون. دورو برمو نگاه میکردم... خونه مامانم بودم..توی اتاق.. اتاقی که الان به نظر خیلی بیش از حد گنده و سرد به نظر میومد. میدونستم که نباید کسی رو بیدار کنم و تنهام. درد تلخی از زانوم تا اعماق مخم احساس میکردم..درد را از هر طرف که میخوندم، درد بود و هیچ گریزی نبود..شش شب بود که قصه همین بود. اما از امروز صبح وقتی چشمهامو باز کردم، همه درد رفته بود..چه آرامشی! شنیدید که میگن از پس هر شبی خورشیدی طلوع خواهد کرد؟
پ.ن: دوشنبه هفته پیش به علت پارگی تدریجی رباط زانوم در اثر بازی مداوم بسکتبال، یه عمل جراحی داشتم که سه روز بیمارستان بودم.الان هم خونه مادرم در حال استراحتم احتمالا به مدت چند هفته و همونطور که گفتم از صبح امروز کاملا درد زانوم از بین رفته

Sunday، December 07، 2008

يادم باشد

نوشتم تا يادم بماند که آدمي گاه احتیاج دارد که کمتر حرف بزند و بیشتر گوش کند . همه چيز را و عشق را بسپرد به سیر طبیعی اش. سیر طبیعی خیلی چیزها راه درستتر را نشانمان می دهند .ـ
.

Tuesday، December 02، 2008

مقصر

اگر بگي بهانه گيرم وهمه چي رو هم که تقصیر من بندازی، ديگه عاشق شدنم که تقصیر توست ؟! ـ
..

Sunday، November 23، 2008

پرت و پلا هاي شخصي

ده و نیم صبحه. باران مي آيد. کوههاي تهران سپیدپوش شده. صبحها، صبحهاي مزخرف همیشه‌گی و کار و کار..و مثل هميشه حسي دارم که کارهايم را دقيقه نود انجام دهم! همان حسي که باعث می‌شود بنشینم و اینها را بنویسم و نروم سراغ کارها...ـ
خدا گاهی نمی‌گیرد به گمانم. دلم می‌خواست مریض شوم و چند روز به بهانه‌ی مریضی بخوابم. حالا مریض شده ام اما نه درست و حسابي که بتوانم چند روزي نباشم!ـ
دلم می‌خواهد کارم را رها کنم، بروم دنبال کاري که عاشقش باشم ، شاید بروم سراغ موسیقی ، نوشتن...اما راستش فکر ميکنم دير شده!ـ
روزهای رهاتری می‌خواهم. نه صبح‌ها کارت زدن، عصرها کارت زدن، موظف بودن.ـ
همه‌اش تقصیر يک اتفاق لعنتی است که از آنچه بايد باشم دور شده ام. و گرنه شاید، باید در سي وشش سالگي زن آرامی باشم که گاهی برای دل خودش چرت و پرت می‌نویسد، عاشق زندگي و کارش است و تمام نگرانيش خلاصه بشه در اينکه چرا نمره ديکته بچه اش نوزده شده و چرا غذاي شبش بد مزه شده و چرا گوشه لبش دو تا چين ريز افتاده و چرا شوهرش موقع بيرون رفتن از خونه يه کم سرد بوسيدش و چرا ..اه
نمی‌دونم به چی احتیاج دارم. شاید بریدن از همه چیز و روزهایی تنها بودن و فکر کردن. شاید یه هق هق بلند در یه آغوش امن که بدونم دوستم داره... شاید اطمینان، شاید ایمان، شاید مرگ..نميدونم.. به گمانم خوش‌بختی برای من، لحظه‌ای است که در حضور کسی این اشک‌های دم‌مشک بریزند و بعدش، احساس حماقت و ضعف نکنم.ـ
جان‌به جانم هم کنند شخصی می‌نویسم، بی‌ربط و غیر مفید! ـ